أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
269
تجارب الأمم ( فارسى )
روزگار عمر [ عمر نيمى از دارايى خالد را از وى مىگيرد ] عمر ( رض ) چون به خلافت رسيد نخستين سخنى كه گفت بركنارى خالد بود . در نامهاى كه به بو عبيده نوشت وى را بر خالد فرمانده كرد . در نامهاش به وى گفت : - « خالد را فراخوان . اگر خويشتن را دروغ گو داند ، همچنان سالار ماند ، و اگر نه ، تو بر او سالار باشى . آن گاه عمامه از سرش برگير و نيمى از دارايى وى را از وى بستان . » ابو عبيده اين سخن را به خالد باز گفت : خالد گفت : - « شتاب مكن ، تا در كار خود راى خواهم . » ابو عبيده درنگ كرد و خالد به پيش خواهرش فاطمه كه زن حارث بن هشام بود رفت و كار خويش را به خواهر باز گفت . خواهر گفت : - « به خدا سوگند كه عمر تو را دوست نمىدارد . مىخواهد كه اعتراف كنى و آن گاه از كارت بردارد . » سرش را بوسيد و گفت : « راست مىگويى . » و بر آن شد كه از تكذيب خويش سرباز زند . سپس ، بلال غلام ابو بكر برخاست از ابو عبيد پرسيد : - « در كار خالد چه دستورى دارى ؟ » ابو عبيد گفت : « دستور دارم كه عمامه از سرش بردارم و نيمى از داراى وى را